فوتبال به سبك ايراني

همه چیز اما بیشتر فوتبال

قصه شب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

یه تیمی بود اسمش پرسپولیس، مربیش هم یکی بود که بهش میگفتند: «سلطان

 

».

«

 

سلطان» خیلی آدم باحالی بود. پرسپولیسو یه روزی با چنگ و دندون نگه داشته بود، صندوق عقب ماشینش شده بود رختکن تیم، تپه های داوودیه هم زمین تمرینش

.

اون موقع هم مثل حالا تو مملکت ما قحط الرجال بود، برای همین «سلطان» ما رو با حفظ سمت کردند سرمربی تیم ملی. اما اون خیلی با معرفت بود، برای همین به همه کسانی که میخواستند اون فصل بیان پرسپولیس گفت که اگه میخواید برای تیم ملی بیاین پرسپولیس خط میخورین

 

.

جونم براتون بگه، همون روزا تو اردبیل یه جوونی تو یه باشگاه در پیت فوتبال بازی میکرد اما از شانس خوبش برای دانشگاه و خدمت سربازی سر از تهران درآورد و همونجا موندگار شد و کم کم سری تو سرها درآورد و هم ولایتی هاش بهش گفتند: «شهریار

 

».

بر خلاف همه که در به در دنبال «سلطان» میدویدند که برن پرسپولیس، خود «سلطان» برای «شهریار» پیغام داد که: بیا تیم من وگرنه بد میبینی! اما «شهریار» به حرف «سلطان» گوش نکرد و آخرش هم از تیم ملی خط خورد. اما معلوم نشد چطور شد که فصل بعد یکدفعه هم سر از تیم «سلطان» درآورد و هم تیم ملی

 

.

بعد هم که از مملکت رفت ولایت عربها و بعد هم فرنگستون و کار به جایی رسید که وقتی دوباره برگشت ولایت عربها و بعد هم به مملکت خودمون و پرسپولیس که از قضا باز هم دست «سلطان» بود، کلی وضعش توپ شده بود. اون که یه روز عقب وانت می نشست حالا مرسدس بنز سوار میشد و کارخونه و شرکت داشت. حتی یه قرارداد هم با فدراسیون فوتبال بست که لباس همه فوتبالیستها را فقط از او بخرن و پولشو هم فقط به او بدن

 

.

مزه پول حسابی زیر دندون «شهریار» رفته بود. برای همین در حالی که دیگه پا به سن گذاشته بود هر طور بود خودشو توی فوتبال و تیم ملی نگهداشت، حتی وقتی تعداد گلهای زده اش توی باشگاه هاش و تیم ملی سال به سال کمتر میشد و توی جام ملتهای آسیا با شیرین کاری اون جلو کره جنوبی حذف شدیم

 

.

مربی فرنگی هم که برای تیم ملی اومده بود حسابی باهاش عیاق بود و توی همه بازیها اونو فیکس بازی میداد و حتی کسی رو که جرات کرده بود روی پای «شهریار» تکل بره دیگه به تیم ملی دعوت نمیکرد

 

.

اما خودمونیم هر کس دیگه ای هم که توی همه بازیها تنها مهاجم نوک تیم ملی باشه به هر صورت سالی چند تا گل رو میزنه دیگه.

تا اینکه بالاخره تیم ملی رفت جام جهانی و اونجا چنان گندی بالا آورد که «شهریار» تا مدتی جرات نکرد که برگرده به مملکتش و رفیق فرنگیش هم که دیگه اصلا برنگشت و از همون طرف رفت فرنگستون به ولایت خودش

 

.

از اتفاقات بعد از اون ماجرا بگذریم اما چرخ زمونه گشت و گشت و گشت تا یکی از ایرونی های از فرنگ برگشته اومد و جای «سلطان» را توی پرسپولیس گرفت و اونقدر خوب کار کرد که نیومده پرسپولیسپ برد بالای جدول لیگ و آخر فصل هم قهرمانش کرد

 

.

آخرهای فصل بود که باز هم برای تیم ملی دنبال مربی میگشتند و اومدند سراغ این مربی که اونهم یه لقب پیدا کرده بود: «امپراتور

 

».

«

 

امپراتور» هم قبول کرد ولی تا خواست روی صندلی سابق «سلطان» بشینه که تازه یه مربی دیگه به نام «ژنرال» از روش بلند شده بود بشینه یهو «شهریار» بدو بدو اومد و اونجا نشست

!

اولین کارش هم این بود که نصف تیم ملی را پر کرد از بچه های باشگاه خودش که داشت آخرای جدول لیگ دست و پا میزد و بعد هم گفت: ببخشید اگه من مربی این تیم نبودم بیشتر از اون دعوت میکردم!!

«

 

شهریار» اصلا مثل «سلطان» نبود، اما ما که نفهمیدیم چرا اول فصل بعد کلی از ستاره های لیگ خواستند برند به باشگاه اون که البته دیگه مربیش نبود بلکه یکی از اعضای هیئت مدیره اش بود

.

بچه های عزیز قصه ما هنوز به سر نرسیده کلاغه هم به خونه اش نرسیده، کی میدونه؟ شاید از این به بعد فوتبالیستهایی که «شهریار» اونها را به تیم ملی دعوت نکرده اسم کارخونه اونو روی لباسشون درشت تر بنویسند یا شاید هم بعضی دست به دامن «کاملیا» خانوم بشن تا شفاعتشونو بکنه

 

.