فوتبال به سبك ايراني

همه چیز اما بیشتر فوتبال

نظر خواهی

سلام

خاطره ای که امروز براتون مینویسم نه ماجرای عشق و عاشقیه نه یه ماجرای خنده دار.

حتی از نظر من میتونه گریه دار هم باشه.برای این برای شما مینویسمش تا اگه نظری در این باره دارین بهم بگین.

داستان اینه که یکی از اقوام ما از همون اول هیچ وقت به حد خودش قانع نبوده.بله من هم میدونم که تلاش برای پیشرفت نه تنها بد نیست که خیلی هم خوبه اما این فامیل عزیز ما همیشه میخواسته به قول معروف یک شبه ره صد ساله بره و یکدفعه پولدار بشه.

یادم هست یه بار چندین ماه راه افتاده بود تو کوه و کمر پی پیدا کردن چشمه های مناسب برای پرورش ماهی.بالاخره هم چند تا چشمه چشمشو گرفتن اما بعضی هاشون صاحب داشتن بعضی با توجه به مسافت و جاده و ... برای اینکار مقرون به صرفه نبودند و در نهایت برای شروع کار در یکی دو چشمه هم یه مشکل اساسی بروز کرد و اونهم اینکه ایشون اصلا سرمایه ای نداشت!

بالاخره نمیشه که همه هزینه را هم با قرض و وام و... جور کرد.این بود که این برنامه کلا کنسل شد.

چند وقت بعد متوجه شدیم ایشون هر چند روز یکبار میره تهران و سری به سفارت کشور عربستان میزنه.وقتی کلی پرس و جو کردیم متوجه شدیم که ایشون به دنبال کسب مجوز برای صدور چند هزار گوسفند به عربستان در ایام حجه تا با فروش اونها برای قربانی کلی پول به جیب بزنه.

این بار هم بالاخره مجوز را گرفت و بهش گفتند:خیلی خوب برو گوسفندارو بردار و بیار.و به این ترتیب دوباره همون جریان تکرار شد.

بعد از مدتی نفهمیدیم ایشون دوباره به فکر چه سرمایه گزاری افتاده بود که مدتی خون به جگر بابای خدا بیامرزش کرده بود که خونه ات را بفروش و پولشو بده به من.قول میدم بعد از یکسال اجاره نشینی یه خونه برات بگیرم دو برابر این! اما پدرش بالاخره آب پاکی رو ریخت روی دستش و گفت حاضر نیست این خونه کوچیکو که حاصل یه عمر کارش توی اداره است به این راحتی از دست بده چون مطمئنه که با حقوق بازنشستگیش دیگه محاله بتونه دوباره صاحبخونه بشه.

به همین دلیل تا مدتی میون پدر و پسر شکر آب بود که چرا پدرم نگذاشت من تو زندگی پیشرفت کنم!

بالاخره بعد از مدتها این در و اون در زدن این فامیل کله شق ما تونست با توجه به درسی که توی دانشگاه خونده بود کاری تو یک شرکت خصوصی پیدا کنه و مدتی بعد ناچار شد به خاطر کارش به شهر دیگه ای بره.

چند ماه بعد ما هم به همون شهر رفتیم تا در جشن عروسیش با دختری که همون جا پیدا کرده بود شرکت کنیم.

همه خوشحال بودند که ظاهرا طرف سر عقل اومده و دیگه دست از بچه بازیهاش برداشته.ولی چند ماه بعد بود که سر و کله اش با کلی کاپشن چرمی ظاهر شد و فهمیدیم با کلی قرض و چک کشیدن اونجا یک مغازه باز کرده و این کاپشن ها را برای فروش گذاشته اما فروشی نداشته و حالا هم موعد چکهاست.

این قضیه هم سرانجام با فروش کاپشنها به فامیل و دوست و آشنا و ... ختم بخیر شد.

دوباره داشتیم به بی خبری ازش عادت میکردیم که خبر رسید افتاده زندان.هنوز مطمئن نیستم به چه جرمی ولی یکی میگفت در حال حمل مواد مخدر دستگیر شده.

بعد از حدود یکسال که آزاد شد چون کارشو هم توی اون شرکت از دست داده بود برگشت به شهر خودمون و رفت خونه پدرش (همون خونه ای که یه موقعی میخواست اونو بفروشه) مدتی بعد هم با هر دردسری که بود یه کار دولتی گیر آورد و به یکی از شهرهای بزرگ رفت.

خیلی وقت بود که ندیده بودیمش تا اینکه فهمیدیم انتقالی گرفته و برگشته شهرمون (بعدا فهمیدیم به امید پاداشهای وعده داده شده به کارمندهای انتقالی از شهرهای بزرگ) همه فامیل را هم دعوت کرد خونه اش و شام مفصلی خوردیم.

چند هفته بعد فهمیدیم ماشینشو فروخته در حالی که احتیاجی به این کار نداشت گرچه ربطی هم به ما نداشت.اما وقتی یک روز تماس گرفت و با اصرار خواست بریم خونه اشون تا درباره کار مهمی باهامون صحبت کنه و به هیچ کس هم چیزی نگیم دوزاریم افتاد!

بله ایشون عضو یکی از شرکتهای به اصطلاح هرمی شده بود و میخواست ما را هم به قول معروف پرزنت کنه.

ما که قبول نکردیم ولی چند وقت بعد خبر رسید یکی دو تا از زوجهای جوون فامیل به امید زندگی رویایی که بهشون وعده داده شده بود عضو شدن و دیگه مخالفتهای شدید پدر و مادرهاشون هم فایده ای نداشت.

اولش گفتیم به ما چه!اما بعد دیدیم باید هر چند روز یکبار از دست یکی از اعضای جدید شرکت که میخوان ما رو هم عضو کنن خون دل بخوریم.ضمن اینکه این شرکت کم کم داره بد جوری تو فامیل تفرقه درست میکنه.دلم برای یکی از زن و شوهرهای جوون فامیل میسوزه که به امید پولدار شدن یک شبه از کاری که با بدبختی پیدا کرده بود استعفا داد و حالا چون نتونسته زیر مجموعه پیدا کنه کرایه خونه اش چند ماهه که عقب افتاده!

بعضی وقتها هوس میکنم برم لوشون بدم.اما بعد میگم شاید تا آخر عمر فکر کنن من نگذاشتم به زندگی رویایی که قرار بوده برسن.و برای همین میگم شاید بهتر باشه بذارم سر خودشون به سنگ بخوره.

نظر شما چیه؟