فوتبال به سبك ايراني

همه چیز اما بیشتر فوتبال

مطالب قديمی

خوب یادم هست وقتی تیم ملی فوتبال امید مثل همیشه از صعود به بازیهای المپیک بازمانده بود میزگردی در تلویزیون برای بررسی دلایل این شکست تشکیل شد.

یکی از شرکت کنندگان در این میزگرد ناصر حجازی بود که اصل سخن او در مورد انتخاب اشتباه وینگو بگوویچ به عنوان سرمربی این تیم بود و ایشان معتقد بودند که باید از مربی برای این تیم استفاده میشد که کارنامه درخشانی داشته باشد و نه مربی مثل بگوویچ که در سالهای اخیر در ایران و امارات نتایج قابل قبولی (بجز قهرمانی با فولاد خوزستان در لیگ برتر) نداشته است.

در صحت این سخن ایشان تردیدی نیست اما پس از انتخاب ایشان بعنوان سرمربی تیم فوتبال استقلال تهران و بویژه پس از مشاهده ادبیات نه چندان جالب ایشان در برخورد با خبرنگاران ناخودآگاه بیاد کارنامه خود ایشان در مربیگری افتادم.

آقای حجازی پس از شکست چهار بر سه برابر سایپا در هشت سال پیش (که در آن زمان نتیجه ای غیر قابل قبول محسوب میشد) از استقلال اخراج شد.وی پس از مدتی به ذوب آهن رفت و با کسب نتایج ضعیف از این تیم هم کنار گذاشته شد.

ناصر حجازی پس از چندی سر از استقلال رشت درآورد و فقط پس از سقوط این تیم به دسته پایینتر دست از سر آن برداشت.

بعد از مدتها استقلال اهواز تصمیم گرفت بار دیگر فرصتی به این مربی بدهد اما پس از گذشت چند هفته و کسب نتایج ضعیفبجای اینکه مسئولان تیم از او ناراضی باشند او تیم را رها کرد و به تهران برگشت.

همین اتفاق یکی دو سال بعد و این بار در تیم دسته یکی نساجی قائمشهر تکرار شد.

و سرانجام ناصر حجازی به استقلال بازگشت و ....

من هرگز فوتبالیست نبوده ام و حتی استقلالی هم نیستم ضمنا معتقدم در شرایط پیش آمده پس از جام جهانی آلمان امیر قلعه نوعی بهترین گزینه برای سرمربیگری تیم ملی فوتبال بود اما آیا بهتر نبود وقتی امیر قلعه نوعی پس از سه سال کار در تیم استقلال و یکدست کردن این تیم آنرا به اوج رسانده بود او را (همان طور که در ابتدا قرار بر آن بود) فقط به طور موقت راهی تیم ملی میکردند و پس از راهیابی تیم ملی به جام ملتهای آسیا او را دوباره به استقلال بازمیگرداندند و یک مربی مجرب را جایگزین او مینمودند؟

در این صورت هم استقلال میتوانست به موفقیتهای خود ادامه دهد و هم تیم ملی میتوانست در جام ملتها نتایجی قابل دفاع بدست آورد.

همچنانکه خود قلعه نوعی هم به تقصیر خود در شکست تیم ملی معترف بود (گرچه من این را فقط یک ژست تبلیغاتی میدانم چرا که ایشان حتی حاضر به پذیرفتن یکی از اشتباهات خود در طول این بازیها نشد) !

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:17  توسط رضا  |  نظر بدهید

سلام

باز هم یک وبلاگ جدید باز کردم

اینبار توی رویابلاگ

فعلا دیر بدیر آپ میکنم

دلیلشو اونجا نوشته ام

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:22  توسط رضا  |  نظر بدهید

 
ساعت 9 شب  بود که از کار رسیدم خونه...وای که چه روز شلوغی بود..انگار که همهء دنیا مریض شده بودند و به همشون گفته بودن که الا و بلا باید برین و دواهاتونو از داروخانه ای که دریا توش کار می کنه بگیرید..بالاخره بعد از گذروندن یه روز جنجالی به خوونه رسیدم...یه راست رفتم تو اتاق خودم طبقهء بالا..چشمم به کامپیوترم افتاد که از صبح همینجور خامووش مونده بود بیچاره فرصت خوبی گیرش اومده بود... بگذریم... خلاصه رفتم که پنجرهء اتاق رو باز کنم تا هوای اتاقم عوض بشه یه هو دیدم که آقای همسایهء روبرویی ما هم داره ماشینش رو پارک می کنه...ظاهرا هردومون با اختلاف 10 دقیقه از سر کار به خوونه رسیده بودیم...همینطور داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم که نظرم به چیزی جالب جلب شد...میپرسید چی؟ الان میگم بابا ...پناه بر خدا...عجبااااااااااااااااااااااا.....دیدم که این آقای همسایه از ماشین پیاده شد و رفت به طرف در وروودی خوونه..قبل از اینکه در خوونه رو باز کنه انگار که یک کت نامرعی رو از تنش در اورد و به حالت پانتومیم اونو از شاخه درختی که دم دربود آویزوون کرد و بعد رفت تو خوونه و در رو بست.

حالا منو میگین...همینجوری داشتم به صحنه ای نگاه میکردم که باورم نمیشد ..... با خودم گفتم: این یارو که اصلا چیزی رو به درخت آویزوون نکرد...این کارا چیه داره میکنه؟ مرد گنده؟؟؟ خیلی از رفتارش تعجب کردم........

خالاصه اون شب گذشت و باز دوباره همون عمل تکرار شد...یه کت که اصلا وجود نداشت هر شب درآورده میشد و از شاخهء درخت آویزان میشد....پناه بر خدا....هیچی...سرتونو درد نیارم....یه شب...دو شب...سه شب...ده شب....بیست شب....تااینکه دیگه خیلی کنجکاویم گل کرد...هر چی خواستم که یه علامتی..یه سمبلی....... یه نشوونی پیدا کنم که این جریان رو بهش ربط بدم چیزی دستگیرم نشد که نشد....از طرف دیگه هم مامانم هی میگفت: دریا مادر جون بده آخه....زشته...تو چی کار داری آخه به اون بدبخت ولش کن مادر جون... J ولی مگه من ول کن بودم...

بگذریم...خلاصه روزها سپری شد تا اینکه من یک روز قرار شد که صبح زود برم واسه ثبت نام دانشگاه...وای چشمتون روز بد نبینه...همین که رفتم کنار پنجره دیدم که آقای همسایه از در اومد بیرون که بره سوار ماشین بشه و بره سر کار..در عین ناباوری دیدم که رفت طرف همون درخت دم دری....کت نامرعی آویزون شده از شب قبل رو از رو شاخه درخت برداشت..پوشید...سوار ماشین شد و رفت.

واییییییییییییییی حالا منو میگین..چشام 4 تا شده بود...با خودم گفتم: این یارو پاک خل شده ها...پناه بر خدا...یه دفعه دیدم که ای خدا من دارم دیرم میشه...بدو بدو کارامو انجام دادم و رفتم بیرون..

آسمون تاریک شد و ستاره ها شروع کردند به چشمک زدن..همون آش و همون کاسه...به اضافهء اینکه صبحها هم عکس این عمل تکرار میشد..البته انگاری همزمان با عملکرد شب..خلاف اون هم صبحها انجام میشده ولی من در جریان نبودم...لووووووول...خلاصه یک ماه دندون رو جیگر گذاشتم و حرفی نزدم..به مامانم هم چیزی نگفتم...

سرتونو درد نیارم..تا اینکه یک شب تصمیم گرفتم که به بهانهء آوردن چیزی از تو ماشین برم پایین و جریان رو جویا بشم...حالا خدا میدونه که چه نقشه ای کشیدم اونش بماند...بعد از مدت 5 دقیقه آقای همسایه از راه رسید..بعد از سلام و احوال پرسی و خسته نباشد بهش گفتم:

< والا من قصد فضولی ندارم ها ولی چند شبه که میبینم شما انگار یه کتی رو از تنتون در میارید..آویزوونش می کنید به شاخهء این درخت و بعد میرید خوونه...دوباره صبح که میشه باز همون کت رو از رو درخت برمیدارید.. میپوشید و میرید سر کار...>

یه دفعه دیدم لبخند کمرنگی بهم زد...چشماش رو هاله ای از اشک پر کرد...مجبور شد که چشماشو ببنده و روشو از من برگردونه...نفس عمیقی کشید و گفت:

< دریا جان..هر شب که از سر کار میام خونه..تمام مشکلات سر کارم رو از دوشم بر میدارم و میندازمش به دوش این درخت تنومند..چون نمیخوام که اونارو با خودم به خونه ببرم...صبح که میشه..کوله بار مشکلاتم رو دوباره میندازم رو دوشم..با همون کوله بار سنگین برمیگردن سر کار>

اینو گفت و خداحافظی کرد و رفت.

دیگه مغرم قفل کرده بود..نمیدونستم چی بگم....به نظر شما در جوابش چی میتونستم بگم؟ هیچی جز سکوت....
با سپاس از سرکار خانم دریا
اینم وبلاک زیباش
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 10:59  توسط عرفان(متولدخرداد) |  آرشیو نظرات 6 نظر

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 16:6  توسط رضا  |  یک نظر

قهرمانی تیم ملی والیبال نوجوانان در مسابقات جهانی یکی از مسائلی بود که باعث خوشحالی تمامی مردم کشورمان شد.

اما وجود مواردی از حضور بازیکنان صغر سنی در تیمهای نوجوانان ایران در رشته های مختلف و بویژه ناکامی تیم ملی والیبال در مسابقات دقیقتری درباره این تیم انجام دهم و متأسفانه در نهایت به این نتیجه رسیدم که این قهرمانی در واقع حق ما نبوده است چرا که نه نفر از مجموع دوازده بازیکن این تیم صغر سنی بوده اند.

برای نمونه کافی است بدانید آقای "مجتبی غیاثی" که عنوان با ارزشترین بازیکن نوجوان جهان را در این مسابقات به دست آورد سابقه بازی در تیمهای "کارگران" و نیز "دانشجویان" استان "چهار محال و بختیاری" را هم داشته است!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:1  توسط رضا  |  نظر بدهید

من قبلا یه وبلاگ با تقریبا همین مطالب تو پرشین بلاگ داشتم ولی با وضعی که براش پیش اومد بردمش تو مای بلاگ

همونقدر که به اینجا سر میزنید به اونجا هم بزنید!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:33  توسط رضا  |  نظر بدهید

چند هفته پیش بود که ساعت یک صبح جمعه رفتم پمپ بنزین.

بنزین زدم و برگشتم.حدودا دویست متر رفتم که یادم اومد کارت هوشمند سوختمو برنداشته ام.هنوز پنج دقیقه نشده بود که برگشتم اما از کارت خبری نبود.جالب اینکه بعد از من هیچ ماشینی بنزین نزده بود و شماره روی پمپ هنوز همون مقدار بنزینی بود که خودم بنزین زده بودم.

صحبتم با مسؤول پمپ بنزین سر همین مسئله کم کم به بحث تبدیل شد اما فایده ای نداشت.

از پمپ بنزین اومدم بیرون و چند دقیقه ای فکر کردم و بالاخره تصمیم گرفتم زنگ زدم به 110 و زدم.

ماشین پلیس اومد و با توضیحات من پلیسها تصمیم گرفتن لباسها و کمد مسؤول پمپ بنزینو بگردند و گشتند.

اون بنده خدا هم با خیال (ظاهرا) راحت در کمدشو باز کرد و منتظر شد.

پلیس شروع به گشتن کمد کرد و چند لحظه بعد یک جعبه کوچیک پیدا کرد پر از .... تریاک!!!

من و اونو بردند کلانتری و مسؤول پمپ بنزینو فرستادند بازداشتگاه.بعد هم گفتند:میتونید صبح شنبه بیایید و از مسؤول پمپ بنزین شکایت کنید.اما من اینکارو نکردم.چون در نهایت هیچ مدرکی نداشتم که مسؤول محترم (!) پمپ بنزین همان سارق کارت است و او خیلی راحت میتوانست همه چیز را انکار کند.

در عوض صبح شنبه را از کار مرخصی گرفتم و مدارک لازمو بردم تا کارتم تعویض بشه.

کارت جدید هنوز به دست من نرسیده اما خدا میدونه آقا دزده چقدر از سهمیه بنزینمو مصرف کرده.

با این وضع مطمئنم که در اواخر دوره شش ماهه دچار کمبود بنزین میشم و ناچارم بنزین آزاد تهیه کنم.

حالا یا از طریق قانونی یا اگه بعضی ها اجازه ندادند از ........