فوتبال به سبك ايراني

همه چیز اما بیشتر فوتبال

ازدواج

با سلام

خاطره ای که میخواستم برایتان بنویسم مربوط میشود به روز بعداز جشن ازدواج خودم در سال 1381

آن روز وقتی رفتگران شهرداری برای بردن زباله ها آمدند زباله های زیادی جلوی در منزل ما منتظرآنها بود و آنها هم مشغول جمع کردن زباله ها شدند

مادرم وقتی زحمت آنها را دید دلش خواست آنها هم با شیرینی عروسی من دهانشان را شیرین کنند پس یک جعبه پر از شیرینی برداشت و بردتوی کوچه و داد دست یکی از رفتگرها و گفت:بفرمایید

آن بنده خدا هم جعبه شیرینی را از دست مادرم گرفت و بدون اینکه به آن نگاهی کند فورا پرتابش کردتوی ماشین روی بقیه زباله ها

نمیدانیدوقتی مادرم با قیافه بهت زده داخل خانه شد و جریان راگفت تاچندروزچقدربه آن میخندیدیم!